نرو لعنتی

سر کوچه ها دار بود و درخت
تو خونه، تو و چادر و بند رخت
خیابون پر از سیم و تیر و چراغ
رو هر تیر زیبایی یک کلاغ
تو بودی من و رفتن و خستگی
غم و درد و داغو نباید بگی
حالا هی تو رو می‌کنم جستجو
تو آینه، تو کوچه، توی آب جو
می خوام هی بگم بی تو آرومم و . . .
ندارم غم و غصه و ماتم و . . .
ولی لعنتی چشم من خیسه خب
یه بارم بیا خونه، تنها یه رب
بذار تا چشاتو تماشا کنم
همه درد و رنجامو حاشا کنم
بذار هی بمیرم واست زنده شم
بذار باز تو بازیت بازنده شم
تموم شد، همین بود، هر چی که بود
من و قصه تو، یکی بود که بود
یکی بود و رفت و من و چشم خیس
کسی که کمی بود و امروز نیس
دیگه هیچ حسی ندارم بهت
یه جور بدی بی خیالم بهت
برو، زیر بارون نمونی یه وقت
تو سرما، خیابون نمونی یه وقت
یه موقع نگیرن سر راهتو
نیفتن اراذل به دنبال تو
دلت تنگ نشه یهویی نیمه شب
مریضی نگیری، نسوزی تو تب
برو، باز یادم رفت، رفتی ... ، نرو
کدوم احمقی گفت، بهت که برو.

شعر کوتاه

آخر چه فکر می کنی اکنون که با منی
یک مرد خسته با لب و دندان آهنی
می دانم از نگاه من خسته خسته ای
با این وجود بازهم لبخند می زنی

مهدی مرسلی

ترانه

گفت می گن که قلبت از سنگه، سنگ سختی که خیلی شفافه

گفت شبها تو بهت و تنهایی، تا دم صبح با تو علافه

شاعر عشقای قدیمی شده، غزلاش دست به دست می چرخن

جاهلای قدیم و بد مستا همنشینش شدن توی کافه

اشک می ریزه و همه غزلاش، آخرش ختم میشه با اسمت

مست چشماته و تو دلتنگی، دم می گیره با چای و نسکافه

راهها رو تمومشو رفته، چشمه ی چشمهاش خشکیده

همه کاراشو کرده و حالا، شعر می گه، ترانه می بافه

مست می چرخه و واسه مردم، قصه چشم مستتو می گه

گفته چشمات مال هر کس شد،رنگ چشمات وقف اوقافه

شب آخر که دیدمش زل زد، توی چشمای عکس غمگینت

گفت رفتی ولی عزیز دلم، رفتنت در حق من اجحافه

"مهدی مرسلی"

رفاهی نامه

صندوق رفاه هی مرا داد فشار

اقساط مرا نداده‌ای، زود بیار

هر روز پیامکی فرستاد خفن

تا طاق نمود طاقت این من زار

با او بنوشتم آه صندوق گلم

قربان ادا و نازت و چشم خمار

من قرض نمودم و نمودم تحصیل

تا بیش شود مواجبم مگر در سر کار

اکنون که گرفته‌ام به دستم مدرک

خوشحال نموده‌ام همه ایل و تبار

آورده‌ام و نهادمش بر کوزه

حتما تو شنیده ای حدیثش، بسیار

امروز شده زمان پس دادن قسط

آه . . . این کف دست من، بکن در انظار

دولت بدهد به من حقوقی اندک

اندک تر از آن قسط که ناید به شمار

وام استده ام من از هزاران چون تو

هر یک بنهاده بر گلویم مسمار

زن گفته که باز عیدمان نزدیک است

باید ببرم یقین تو را در بازار

من کرده‌ام امسال هوس تا گردیم

کیش و دبی و ترکیه را چندین بار

از صاحبِ خانه آمده پیغامی

کی مردک هرزه‌یِ دبنگِ بی عار

امسال اجاره را دو چندانش کن

یا ترک کن این خانه همچون گلزار

بسیار بود گفتنی‌ام هی . . . بگذر

گر می‌شود این میخ خود از من به در آر

من هیچ ندارم به خدا، راحت باش

این قدر نده به این شکسته هشدار

صندوقچه‌گان ربوده اند آنچه که بود

تو نیز در آور از من خسته دمار

مهدی مرسلی

شبی تنها و غمگین است، نه تسکینی، نه شلاقی
کسی با من نمی موید، نه از دوری، نه مشتاقی
غم از حدش گذر کرده و شادی مانده در زنجیر
کجایی، خواجه شیراز، کجا ماند آن می باقی
شده از دست کار ما، شکسته کشتی باده
ادرکاساً و ناولها، الا یا ایها الساقی
"مهدی مرسلی"

به حرم چه می شتابی که میان ره بمانی
تو که خویش می شناسی، که چقدر ناتوانی
لمحات لطف باری، نه به طور شد میسر
تو کجا همی شتابی، ظلمات را چه دانی
به نظر به صورت حق، چه تسلی از که خواهی
نه به صورتی توانگر، نه به سیرت و معانی
همه آنچه دیده بودی، همه کار دست طفلی است
به کجا گریزی از خود، به طواف نقش مانی
چه ترانه ای شنیدی، که خسان ره ندیدی
همه راه بانگ می زد، که نیا، که لن ترانی
تو تمام، ناتمامی و خودت همه مقامی
دل خود مبر به جایی، که زخویشتن بمانی
هوس حرم نمودم و نبود هیچ سودم
به کجا شتابم اکنون، تو که در میان جانی
"مهدی مرسلی"

آهو

در خیالم آهوان چشم تو مستند

گرچه پای آرزوهای مرا بستند

نی نی چشمان تو زیبا

گویی از تکرار بی تاریخ می ترسند

گوش کن، آهسته می گویم

آهوانت . . . آه . . . ه می رقصند.

"مهدی مرسلی"

یه نیمه شعر ناقص و سرسری

 چگونه با تو بگویم قمار یعنی چه

کسی که باخت خودش را دوبار یعنی چه

کناره جاده تقدیر من قدم نزدی

که حس کنی که دل بی قرار یعنی چه

غروبها تو نبودی که سایه ها بروند

و حس کنی که غم انتظار یعنی چه

دچار تنگ خودش بود، ماهی دل من

شکست تا که بفهمد دچار یعنی چه

برای لمس نبود تو زار می زنم و

نگفته ام به کسی حال زار یعنی چه

"مهدی مرسلی"

پیش تو

ناز کن باچشم مستت تا بمانم پیش تو

یا بمیرم پای عشقم یا بمانم پیش تو

با بلیطی توی دستم، مانده ام در ایستگاه

تا قطار مرگ رد شد، جا بمانم پیش تو

محرمی می خواهم و فرصت برای یک گناه

تا گریزم از همه تنها بمانم پیش تو

بد شدن کاری ندارد، مستی و پیمانه و

هر چه گفتی بشکنم، رسوا بمانم پیش تو

از تو می گویم، بدانی در خیالم هستی و

صبح شاعر می شوم، شب را بمانم پیش تو

"مهدی مرسلی"

آخه کی فکرشو می کرد که یک روز خسته شی از من

کی باور می کنه چشمات بشن با قلب من دشمن

تو می دونی نمی تونم، نرو اینقدر نرنجونم

تموم سهم من از عشق، تو هستی اینو می دونم

سکوتت موقع رفتن، رضایت نیست، دلتنگی

تو هم حرفی بزن با من، چرا مثل دلم سنگی

نمیشه دید و باور کرد، نمیشه رفت و برد از یاد

نه میشه منتظر موند و نه حتی میشه زد فریاد

دلم دلتنگه و یادت، برام یک نقطه تردید

نه میری عاقبت از یاد، نه هستی که بدی امید