مترسک
پایان روزای مترسک توی پاییزه
پایان من پوچ و غم انگیزه
گنجشکها و قمریا رفتن
حالا کلاغ هم عشوه می ریزه
گاهی چشاش از اشک پر میشه
گاهی نگاش از خنده لبریزه
تو فکر و گندم زار و گنجشکاست
با حسرت و نفرت گلاویزه
حالا نگاهش خیره تو ابراست
توی چراغش نفت می ریزه
چشم امیدش برفه و سرما
قندیل از دستاش می آویزه
تلخه ولی پایان مرد ترس
مردن تو قهر زرد پاییزه
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:31 توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)
|