مترسک


پایان روزای مترسک توی پاییزه

پایان من پوچ و غم انگیزه

گنجشکها و قمریا رفتن

حالا کلاغ هم عشوه می ریزه

گاهی چشاش از اشک پر میشه

گاهی نگاش از خنده لبریزه

تو فکر و گندم زار و گنجشکاست

با حسرت و نفرت گلاویزه

حالا نگاهش خیره تو ابراست

توی چراغش نفت می ریزه

چشم امیدش  برفه و سرما

قندیل از دستاش می آویزه

تلخه ولی پایان مرد ترس

مردن تو قهر زرد پاییزه

زایش

شاعر

در آخر هر شعر می میرد

و شعرش رنگ سنگ قبر می گیرد

و دلتنگی به گور شعر و شاعر باز می خندد!


و بغضی راه را بر شعر می بندد