برای آخرین غزل، برای آخرین سرود برای لحظه وداع، به یاد اولین درود برای یادهای دور، چهره های گم شده برای خاطرات تلخ، محو در غم نبود چه می توان به تو نوشت، چه می توان مگر سرود؟ غمی است در درون من، غمی که تلخ و جانگزاست تویی که محرم منی، نمی توان غمین نبود به فکر رفتم عزیز، از این شب سیاه کور به یک ستاره بی کسی، به یک مسیر بی عبور دلم عجیب لک زده، برای بوسه بوسه عشق برای لحظه لحظه مرگ، برای طرد درد دق میان این کرانه ها، چه قدر موج ناله است چه قدر درد مردِ مرد!!! چقدر استحاله است . . . تو مانده ای و درد حصر، من و امید و یاد قصر چقدر مثل هم شدیم، دو تا غریبه توی شهر
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:49 توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)
|