به حرم چه می شتابی که میان ره بمانی
تو که خویش می شناسی، که چقدر ناتوانی
لمحات لطف باری، نه به طور شد میسر
تو کجا همی شتابی، ظلمات را چه دانی
به نظر به صورت حق، چه تسلی از که خواهی
نه به صورتی توانگر، نه به سیرت و معانی
همه آنچه دیده بودی، همه کار دست طفلی است
به کجا گریزی از خود، به طواف نقش مانی
چه ترانه ای شنیدی، که خسان ره ندیدی
همه راه بانگ می زد، که نیا، که لن ترانی
تو تمام، ناتمامی و خودت همه مقامی
دل خود مبر به جایی، که زخویشتن بمانی
هوس حرم نمودم و نبود هیچ سودم
به کجا شتابم اکنون، تو که در میان جانی
"مهدی مرسلی"