صندوق رفاه هی مرا داد فشار

اقساط مرا نداده‌ای، زود بیار

هر روز پیامکی فرستاد خفن

تا طاق نمود طاقت این من زار

با او بنوشتم آه صندوق گلم

قربان ادا و نازت و چشم خمار

من قرض نمودم و نمودم تحصیل

تا بیش شود مواجبم مگر در سر کار

اکنون که گرفته‌ام به دستم مدرک

خوشحال نموده‌ام همه ایل و تبار

آورده‌ام و نهادمش بر کوزه

حتما تو شنیده ای حدیثش، بسیار

امروز شده زمان پس دادن قسط

آه . . . این کف دست من، بکن در انظار

دولت بدهد به من حقوقی اندک

اندک تر از آن قسط که ناید به شمار

وام استده ام من از هزاران چون تو

هر یک بنهاده بر گلویم مسمار

زن گفته که باز عیدمان نزدیک است

باید ببرم یقین تو را در بازار

من کرده‌ام امسال هوس تا گردیم

کیش و دبی و ترکیه را چندین بار

از صاحبِ خانه آمده پیغامی

کی مردک هرزه‌یِ دبنگِ بی عار

امسال اجاره را دو چندانش کن

یا ترک کن این خانه همچون گلزار

بسیار بود گفتنی‌ام هی . . . بگذر

گر می‌شود این میخ خود از من به در آر

من هیچ ندارم به خدا، راحت باش

این قدر نده به این شکسته هشدار

صندوقچه‌گان ربوده اند آنچه که بود

تو نیز در آور از من خسته دمار

مهدی مرسلی