گفت می گن که قلبت از سنگه، سنگ سختی که خیلی شفافه

گفت شبها تو بهت و تنهایی، تا دم صبح با تو علافه

شاعر عشقای قدیمی شده، غزلاش دست به دست می چرخن

جاهلای قدیم و بد مستا همنشینش شدن توی کافه

اشک می ریزه و همه غزلاش، آخرش ختم میشه با اسمت

مست چشماته و تو دلتنگی، دم می گیره با چای و نسکافه

راهها رو تمومشو رفته، چشمه ی چشمهاش خشکیده

همه کاراشو کرده و حالا، شعر می گه، ترانه می بافه

مست می چرخه و واسه مردم، قصه چشم مستتو می گه

گفته چشمات مال هر کس شد،رنگ چشمات وقف اوقافه

شب آخر که دیدمش زل زد، توی چشمای عکس غمگینت

گفت رفتی ولی عزیز دلم، رفتنت در حق من اجحافه

"مهدی مرسلی"