حرف روز
دروغ که می گویم دوستم می دارند
راست که می گویم
بیزارند.
دروغ که می گویم دوستم می دارند
راست که می گویم
بیزارند.
.
.
پا بگذارم به راه تو
گاهی نگاه، خیره مانده به عکست
و گاه . . .
. . . گاه . . .
یادی از آن نگاه خوش و . . .
خنده هایت، آه . . .
دستم به روی خاک
قلبم به زیر سنگ
آخر چگونه گریه سر ندهم
مات و بی درنگ
اشکم امان نمی دهد اما . . .
بگذار . . . تا . . .
"برای عزیزی که زود رفت و هر چه کردم نتوانستم بر سر مزارش بایستم و ناچار در گوشه ای این گریه را نوشتم!"
به اين است
كه وقتي خيالت را مي بوسم
رد پايي از من به جا نمي ماند
حتي اگر در آيينه روشن چشمانت
به تماشا بنشيني!
که بگویم و یا . . .
_ دل دل نکن بگو . . .
اما دلم گواه تمام سکوتم است
امروز
حرفی برای گوش و چشم تو ام نیست نازنین
گویا هنوز حرف، نپخته برای شعر
گویا هنوز کوره دل سرد و خالی است . . .
هرچیز فقط یک بار اتفاق میافتد.
فقط یک بار اتفاق میافتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
میمیریم بی آنکه کلام بدانیم.
حتا اگر تنبلترین باشیم
میان شاگردان جهان
میرویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.
هیچ روزی روزبعد نمیشود
و نومیشود زمان همهی شبها،
هر بوسه بوسهی تازهایست
و تازهاند هربار نگاهها.
دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامیزند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.
حالا که تو با منی
میچرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگها؟
تو، ای زمان زبان نفهم
میترسانی و میرنجانی چرا؟
هستی همین که میگذری
و همین زیباست همین.
خونگرم با لبخندی خجول
میکوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.
مبلمان،
پایان نامه،
تلویزیون و تماشای جشنواره گلدن گلاب
گم شده ام
به دنبال خودم می گردم
از شما کسی مرا ندیده است؟؟؟؟!
کمک
فریاد،
از درد است،
از شمشیر،
خنجر، تیر
نمی دانم
یکی افتاده خون آلود
تنش چون دستهایش سرد
دو دستانش سیاه و سرد
صدا نالنده می گوید:
برس فریاد رس! مردم!
سگی دست سگی در دست
به دستش دشنه ای، سرمست
سرش را می کند رنگین
به سان سفره ارباب دیرینش
چه اربابی به سان عاشقی هم بسترش معشوق
ستاند کام حتی از در و دیوار این خانه
چه گویم؟ خانه باید گفت نامش را
ولیکن خانه ی ما نیست
م. سهیل:
تاریخ و علت نوشتن معلوم نیست، تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که نوشته را بدون اصلاح نقل کنم
کودکان در بغل مادرشان
پدران در بغل همسرشان
مادران در بغل باورشان . . .
همه از من پرسند:
"- تو چرا بیداری؟"
- بغل من خالی است-
کاش می دانستم
کیستی آن ور شب
که تو هم بیداری؟!
م. سهیل 6/3/83 ساعت 3:40 بامداد