تبليغاتX
شعر، فریاد، رهایی

شعر، فریاد، رهایی

حرف روز

چه بگویم وقتی . . .

                  دروغ که می گویم دوستم می دارند

راست که می گویم

                         بیزارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:25  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

روز معلم؟؟!!

.

.

.


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:38  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

هو الباقی

دستم نداد

پا بگذارم به راه تو

گاهی نگاه، خیره مانده به عکست

و گاه . . .

              . . . گاه . . .

یادی از آن نگاه خوش و . . .

خنده هایت، آه . . .

دستم به روی خاک

قلبم به زیر سنگ

آخر چگونه گریه سر ندهم

مات و بی درنگ

اشکم امان نمی دهد اما . . .

بگذار . . . تا . . .


"برای عزیزی که زود رفت و هر چه کردم نتوانستم بر سر مزارش بایستم و ناچار در گوشه ای این گریه را نوشتم!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:45  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

با الهام از شعر امير بختياري

خوبي لب هاي رنگ پريده من

به اين است

كه وقتي خيالت را مي بوسم

رد پايي از من به جا نمي ماند

حتي اگر در آيينه روشن چشمانت

به تماشا بنشيني!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:5  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

سکوت

دل دل که می کنم

که بگویم و یا . . .

_ دل دل نکن بگو . . .

اما دلم گواه تمام سکوتم است

امروز

حرفی برای گوش و چشم تو ام نیست نازنین

گویا هنوز حرف، نپخته برای شعر

گویا هنوز کوره دل سرد و خالی است . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 23:35  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

شعری از شیمبورسکا به مناسبت درگذشت این شاعره بزرگ لهستانی

هرچیز فقط یک بار اتفاق می‌افتد.


فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
میان شاگردان جهان
می‌رویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
و نومی‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامی‌زند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی
می‌چرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

تو، ای زمان زبان نفهم
می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
هستی همین که می‌‌گذری
و همین زیباست همین.

خونگرم با لبخندی خجول
می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.


بر گرفته از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
ترجمه خلیل پاک نیا

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت 11:57  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

گم شده

در میان تخت خواب،

مبلمان،

پایان نامه،

تلویزیون و تماشای جشنواره گلدن گلاب

گم شده ام

به دنبال خودم می گردم

از شما کسی مرا ندیده است؟؟؟؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:32  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

نوشته ای از بین چرک نویس های دوره دانشجویی

صدایی می رسد از دور

                               کمک

فریاد،

        از درد است،

از شمشیر،

               خنجر، تیر

نمی دانم

یکی افتاده خون آلود

تنش چون دستهایش سرد

دو دستانش سیاه و سرد

صدا نالنده می گوید:

برس فریاد رس! مردم!

سگی دست سگی در دست

به دستش دشنه ای، سرمست

سرش را می کند رنگین

به سان سفره ارباب دیرینش

چه اربابی به سان عاشقی هم بسترش معشوق

ستاند کام حتی از در و دیوار این خانه

چه گویم؟ خانه باید گفت نامش را

ولیکن خانه ی ما نیست

م. سهیل:

تاریخ و علت نوشتن معلوم نیست، تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که نوشته را بدون اصلاح نقل کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 16:7  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

چرا خواب...؟

همگی خوابیدند

کودکان در بغل مادرشان

پدران در بغل همسرشان

مادران در بغل باورشان . . .

همه از من پرسند:

"- تو چرا بیداری؟"

- بغل من خالی است-

کاش می دانستم

کیستی آن ور شب

                        که تو هم بیداری؟!

م. سهیل 6/3/83 ساعت 3:40 بامداد

+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 19:48  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  | 

نظری برای شعر "غریبه" شاعر عزیز نسرین بهجتی

پاهایم را برداشته ام
که راه نرفته باشم
خانه هر جا که باشد
برای خود کشی امن است
یا قطار
البته اگر راه برود
و تو نهنگ نباشی
و خانه ای در ساحل را حتی تصور هم نکنی
و ندانی کاکلی چه جور چیزی است
و آیا با خروس فرق می کند یا نه!
انگار تمام عناصر شعر غریبه اند
به همه اعتماد می کنم
هر چه پیش آید خوش آید!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 18:47  توسط م.سهیل (مهدی مرسلی)  |